تبليغاتX
.:دانشجویان سیرجانی دانشگاه های تهران:.

 

قسمت دوم : دكتر طاهره صفار زاده

 

 

دکتر طاهره صفّارزاده شاعر، نويسنده‌، محقق و مترجم در ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در سيرجان در خانواده‌اي متوسط كه پيشينه‌اي عرفاني داشتند متولد شد. در ۶ سالگي تجويد و قرائت و حفظ قرآن را در مكتب محل آموخت‌. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در كرمان گذرانيد. نخستین شعر را در ۱۳ سالگي سرود كه نقش روزنامه ديواري مدرسه شد. اولين جايزه شعر را كه يك جلد ديوان جامي بود در سال چهارم دبيرستان به پيشنهاد دکتر باستاني پاريزي كه آن زمان از دبيران دبيرستان بهمنيار بود، از رئيس آموزش و پرورش استان دريافت كرد.

 

نزد ملت ايران شهرت طاهره صفّارزاده با شعر "كودك قرن‌" پديد آمد. در امتحان ورودي دانشگاه در رشته‌هاي حقوق‌، زبان و ادبيات فارسي، و زبان و ادبيات انگليسي قبول شد و چون ترديد در انتخاب داشت خانواده‌اش به استخاره رجوع كردند و در نتيجه در زبان و ادبيات انگليسي ليسانس گرفت‌.

 

مدتي به عنوان مترجم متون فني در شركت نفت كار كرد و چون به دنبال يك سخنراني در اردوي تابستاني فرزندان كارگران مجبور به ترك كار شد، براي ادامه تحصيل به انگلستان و سپس به آمريكا رفت‌. در دانشگاه آيوا، هم در گروه نويسندگان بين‌المللي پذيرفته شد و هم به كسب درجه MFA نايل آمد. MFAدرجه‌اي مستقل است كه به نويسندگان و هنرمنداني كه داوطلب تدريس در دانشگاه باشند اعطا مي‌شود و نويسندگان به جاي محفوظات و تاريخ ادبيات به آموختن نقد به‌صورت تئوري و عملي و انجام پروژه‌هاي ادبي متنوع مطالعات وسيع درباره آثار نويسندگان و شاعران مي‌پردازند. دوره آن يك سال بيش از فوق ليسانس است و استخدام دارنده اين مدرك در دانشگاههاي آمريكا با پايه دكتري انجام مي‌پذيرد.

 

طاهره صفّارزاده براي دروس اصلي "شعر امروز جهان‌"، "نقد ادبي‌" و "نقد عملي ترجمه‌" را انتخاب كرد و در مراجعت به ايران اگرچه به دلیل فعاليتهاي سياسي در خارج، مشكلاتي براي استخدام داشت اما چون در كارنامه‌اش از ۴۸ واحد درسي ۱۸ واحد ترجمه ثبت شده بود و كمبود و نبود استاد ترجمه براي رشته‌هاي زبان خارجي باعث گله‌مندي گروههاي زبان بود، در سال ۱۳۴۹ با استخدام او در دانشگاه ملی (شهید بهشتی) موافقت گرديد.

 

دکتر طاهره صفّارزاده پايه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان یک علم و برگزارکننده نخستین "نقد عملي ترجمه‌" در دانشگاههاي ايران محسوب مي‌شود. اگرچه سابقه برگردان آثار ادبي و مذهبي به ۲۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح مي‌رسد اما تا اوايل سالهاي ۱۹۶۰، ترجمه‌، حرفه‌اي ذوقي و غير آكادميك به شمار مي‌رفت و تدريس آن به برنامه‌هاي آموزشي دانشگاههاي مغرب زمين راه نيافته بود. دانشگاه آيوا بنا به درخواست شاعران و نويسندگان «كارگاه نويسندگي‌»، اولين مركزي بود كه به گنجاندن اين درس در برنامه آموزشي رشته‌هاي زبان و ادبيات اقدام ورزيد. صفّارزاده حدود ۳ سال بعد در كنار نويسندگان دانشجو به بهره‌منديهايي از اين آموزش جديد دست يافت‌. در كلاس به سبب تنوع زبانهاي خارجي در بين شركت كنندگان‌، بررسي متون ترجمه شده‌، در سطح صحّت وبلاغت زبان انگليسي‌، فارغ از مقايسه با متن اصلي از سوي استاد انگليسي زبان انجام مي‌شد كه در عين حال امري اجتناب‌ناپذير بود. امّا صفّارزاده از ابتدای تدريس خود در ايران متدي مبني بر شناخت و تطابق مفهومي‌، دستوري و ساختاري دو زبان مبدأ و مقصد ابداع كرد و اين شيوه پيشنهادي در درسي كه سابقه‌ي تدريس قانونمند نداشت نزد بسياري از همكاران وی الگو قرار گرفت‌. پس از انقلاب اسلامي تعيين كتاب "اصول و مباني ترجمه‌" اثر وی به عنوان كتاب درسي در زمينه شناخت نظريه‌ها و نقد عملي ترجمه به ويژه براي دانشجويان رشته‌ي "ترجمه‌" مفيد افتاد.

 

طاهره صفّارزاده در زمينه شعر و شاعري نیز به دليل مطالعات و تحقيقات ادبي به معرفي زبان و سبك جديدي از شعر با عنوان شعر "طنين‌" توفيق يافت كه در آغاز بسيار بحث‌برانگيز شد زيرا شعر مقاومت و طنز سياسي‌، حكومت‌پسند نبود. سرانجام در سال ۵۵ به اتهام نوشتن شعر مقاومت ديني از دانشگاه اخراج و برای دومین بار به خانه‌نشينی و فراغت اجباری رفت. و در ايام تنهايي و مشاهده پاره‌اي خيانتهاي سياسي و اجتماعي، درونِ‌‌مذهبي او بيش از پيش متوجه حمايت خداوند گرديد و تحوّلي شديد در وی ايجاد شد آن گونه كه در زمان خانه‌نشيني، تمام وقت خود را وقف خواندن تفاسير و مطالعات قرآني كرد. كتاب "سَفَر پنجم‌" او كه دربرگيرنده اشعار مقاومت با مضامين ديني است در سال 56 در دو ماه به سه چاپ با شمارگان سي هزار رسيد.

در آغاز نهضت اسلامي‌، به كمك نويسندگان سرشناس و متعهّد مسلمان به تأسيس مركزي به نام "كانون فرهنگي نهضت اسلامي‌" اقدام كرد. در مدت مسئوليت او حدود ۳۰۰ هنرجو در رشته‌هاي سينما، عكاسي‌، تئاتر، نقاشي‌، گرافيك‌، شعر و داستان‌، در آن مركز پرورش يافتند كه بعداً از دست‌اندکاران و مسئولان فرهنگي و هنري انقلاب شدند.

 

دکتر طاهره صفّارزاده پس از انقلاب از سوي همكاران خود در دانشگاه شهيد بهشتي به عنوان رئيس دانشگاه و نيز رئيس دانشكده ادبيات انتخاب شد. همزمان با سرپرستي دانشكده ادبيات "طرح بازآموزي دبيران‌" را به اجرا درآورد. در سال ۵۹ پيرو نشر مقالات انتقادي او درباره آموزش زبانهاي خارجي در ايران از سوي ستاد انقلاب فرهنگي براي مسئوليت برنامه‌ريزي زبانهاي خارجي از وی دعوت به عمل آمد. در اين مسئوليت با همكاري استادان باتجربه تغييرات مفيدي در برنامه‌ها پديد آورد و پيرو طرحي كه از سوی او تقديم ستاد انقلاب فرهنگي گردید و به تصويب رسيد براي نخستین بار براي كليه رشته‌هاي علمي دانشگاهها كتاب به زبانهاي انگليسي‌، فرانسه‌، آلماني و روسي تأليف شد كه اين امر در آموزش علوم و پژوهشهاي علمي در سالهاي بعد از انقلاب بسيار مؤثر بوده است‌. وي حدود ۱۶ سال سرپرست اجرايي طرح بود و ۱۲ سال از آن مدت را به‌ويژه علاوه بر سرپرستی به ويراستاري متون علمي براي كتابهاي زبان تخصصي مشهور به كتابهاي "سمت‌" فعّاليت مؤثر داشت‌. ۳۶ عنوان از آن كتابها برخوردار از ويراستاري دکتر طاهره صفّارزاده است‌.

 

خانه‌نشینی سوم در پایان این خدمت، به پرداختن تمام‌وقت به ترجمه قرآن حکیم به زبانهای فارسی و انگلیسی انجامید. او از این خانه‌نشینیها و فراغتهای ناخواسته همواره به عنوان الطاف بزرگ الهی یاد کرده و خداوند را سپاس گفته است.

 

دکتر صفّارزاده تئوريها و فكرهاي ارزنده‌اي در زمينه نقد ادبي‌، نقد ترجمه و "ترجمه تخصّصي‌" به جامعه ادبي و علمي عرضه كرده است‌. تئوري "ترجمه تخصصي‌" كه تأثير آن توفيق در آموختن رشته‌هاي مختلف علمي به سبب تمركز ذهن بر روي واژگان تخصصي است‌، به تأييد متخصصان مغز و اعصاب رسيده است‌. تمرينهاي "معادل‌يابي واژگان تخصصي‌" جهت تأمين هدف آموزشي ذكر شده‌، از سوي مؤلفان در كليه كتابهاي زبان تخصصي گنجانده شده است‌. در "فستيوال بين‌المللي داكا" در سال ۶۷ وي به عنوان يكي از 5 عضو بنيانگذار كميته ترجمه آسيا برگزيده شد.

 

 رئيس فستيوال درباره اين انتخاب گفت‌: «ما معتقديم كه يك نفر در اين سر دنيا از علم ترجمه حرف زده و اصولي عرضه كرده و آن يك نفر خانم طاهره صفّارزاده است‌.»

دكتر صفّارزاده در سال ۷۱ از سوي وزارت علوم و آموزش عالي "استاد نمونه" اعلام گرديد و در سال 80 پس از انتشار ترجمه "قرآن حكيم‌" به افتخار عنوان "خادم‌القرآن‌" نایل شد. در زمان همكاري با فرهنگستان زبان و ادب فارسي طرح تهيه "فرهنگهاي تخصصي‌" وی كه با ضوابط علمي و پيشنهادهای جديد تدوين شده، به تصويب رسيد و مورد بهره‌برداري اهل علم قرار گرفت‌.

تاكنون علاوه بر مقالات و مصاحبه‌هاي علمي و اجتماعي از طاهره صفّارزاده بیش از ۱۴ مجموعه شعر و 10 كتاب ترجمه یا درباره نقد ترجمه در زمينه‌هاي ادبيات‌، علوم، علوم قرآني و حدیث منتشر شده وگزیده سروده‌های او به زبانهای گوناگون جهان ترجمه شده‌اند.

وي در كتاب "ترجمه‌ي مفاهيم بنيادي قرآن مجيد" به كشف يكي از كاستي‌هاي مهم ترجمه‌هاي فارسي و انگليسي - يعني عدم ايجاد ارتباط نامهاي خداوند (اسماءُ الحسني‌) با آيات قرآن - دست يافته است كه اين تشخيص مي‌تواند سرآغاز تحولي در ترجمه كلام الهي به زبانهاي مختلف باشد. ضمن برنامه‌ريزي زبانهاي خارجي‌، به پيشنهاد او درسي با عنوان "بررسي ترجمه‌هاي متون اسلامي‌"در برنامه گنجانده شد و تدريس اين واحد درسي موجب توجه اين استاد ترجمه به اشكالهای معادلیابي ترجمه‌هاي فارسي و انگليسي قرآن مجيد گرديد. اين برخورد علمي او را برانگيخت كه به خدمت ترجمه قرآن به دو زبان انگليسي و فارسي همّت گمارد. قرآن حكيم حاصل ۲۷ سال مطالعه قرآن مجيد، آموختن زبان عربي و تحقيق و يادداشت‌برداري از تفاسير و منابع قرآني است كه از رجوع به كلام الهي براي كاربرد در شعر شروع شد و با ترجمه آن به دو زبان پايان گرفت‌. شرح اين توفيق در مقدمه كتاب "ترجمه‌ي مفاهيم بنيادي قرآن مجيد" و نيز دو مقدمه فارسي و انگليسي "قرآن حكيم‌" آمده است‌.

دكتر طاهره صفّارزاده در ماه مارس ۲۰۰۶ همزمان با برپائي جشن روز جهاني زن‌، از سوي سازمان نويسندگان آفريقا و آسيا (Afro – Asian Writers' Organization) به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه و دانشمند مسلمان برگزيده شد.

در بخشی از نامه این سازمان آمده است: "از آنجا که دکتر طاهره صفارزاده ـ شاعر و نویسنده برجسته ایرانی ـ مبارزی بزرگ و نمونه والای یک زن دانشمند و افتخارآفرین مسلمان است، این سازمان ایشان را به پاس سابقه طولانی مبارزه و کوششهای علمی گسترده به عنوان شخصیت برگزیده سال جاری انتخاب کرده است."

 

 

 

آثار دکتر طاهره صفارزاده :

 

 

قصه

 

پیوندهای تلخ، ۱۳۴۱ (چاپ اول)

 

 

شعر

 

           رهگذر مهتاب، از ۱۳۴۱ (چاپ دوم)

           Red Umbrella The (سروده‌هایی به زبان انگلیسی)، آیووا ۱۹۷۶م. = ۱۳۴۷ش.

           طنين در دلتا [و دفتر دوم]، از ۱۳۴۹(چاپ چهارم)

           سدّ و بازوان، ‌از ۱۳۵۰ (چاپ سوم)

           سفر پنجم،‌ از ۱۳۵۶ (چاپ ششم)

           حرکت و دیروز، از ۱۳۵۷ (چاپ دوم)

           بيعت با بيداري، از ۱۳۵۸ ‌(چاپ سوم)

           مردان منحني، ‌(چاپ اول)

           دیدار صبح، از ۱۳۶۶ (چاپ دوم)

           Selected Poems (گزيده اشعار: فارسي و ‌انگليسي‌)، ۱۹۸۷م. = ۱۳۷۸ش. (چاپ اول)

           در پيشواز صلح (در دست انتشار)‌، ۱۳۸۵ (چاپ اول)

           گزیده ادبیات معاصر- 1: طاهره صفارزاده، از ۱۳۷۸ (چاپ دوم)

           هفت‌سفر، ۱۳۸۴ (چاپ اول)

           روشنگران راه،‌ ۱۳۸۴ (چاپ اول)

           انديشه در هدايت شعر، ۱۳۸۴ (چاپ اول)

 

 

 اصول ترجمه، نقد ترجمه، ترجمه

 

           اصول و مباني ترجمه: تجزیه و تحلیلی از فن ترجمه ضمن نقد عملی آثار مترجمان، از ۱۳۵۸(چاپ هشتم)‌

           ترجمه‌هاي نامفهوم،‌ ۱۳۸۴(چاپ اول)

           ترجمه مفاهيم بنيادي قرآن مجيد (فارسی و انگلیسی)، از ۱۳۷۹(چاپ دوم)

           ترجمه قرآن حکیم (سه زبانه – متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی)، از ۱۳۸۰(چاپ هفتم)

           ترجمه قرآن حکیم (دو زبانه متن عربی با ترجمه فارسی)، از ۱۳۸۲(چاپ دوم)

           ترجمه قرآن حکیم (دو زبانه متن عربی با ترجمه انگلیسی)، ۱۳۸۵(چاپ اول)

           لوح فشرده قرآن حکیم (سه زبانه – متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی)، از ۱۳۸۳ (نشر دوم) کامل وجزء ۳۰ .

           دعای عرفه (دعای امام حسین علیه‌السلام در روز عرفه (متن عربی با ترجمه فارسی)، از ۱۳۸۱ (چاپ دوم)

           دعای ندبه و دعای کمیل (متن عربی با ترجمه فارسی)، از ۱۳۸۳ (چاپ دوم)

           مفاهيم قرآني در حديث ‌نبوی : گزیده‌ای از نهج‌الفصاحه با ترجمه فارسی و انگلیسی، از ۱۳۸۴ (چاپ دوم)

           دعای جوشن کبیر، ۱۳۸۵ (چاپ اول)

 

           طرح، سرپرستی و ویراستاری ۳۶ کتاب زبان تخصصی برای رشته‌های مختلف دانشگاهی (۱۳۵۹ -۱۳۷۶)

 

 منبع: سایت رسمی دکتر طاهره صفار زاده


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:11  توسط سعید صالحی  | 
 

۲۴ آبان پارسال یادتون هست؟ گروهمون پارسال با اولین جلسه ای که در اون تاریخ تشکیل شد متولد شد.

 الآن یک سال از اون موقع می گذره...

تولدش مبارک! 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:6  توسط سعید صالحی  | 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:14  توسط سارا رحیمی فر  | 

به نام خدا

 

آورده‌اند که دانشجویان شیرگان جهت سلامتی تن و شادی روح روی به سوی کوهی نهادند بس عظیم؛ که جوانانی بودند صاحب فراست و اهل علم و فاضل. پس جملگی به سوی کوهی در نزدیکی طهران آهنگ سفر نمودندی کلکچال نام، که گویند کوهی بود عظیم الجثه و هر آن که پای در فتح آن نهادی جان به جان آفرین تسلیم نمودی. اما این جوانان که در شیردلی و جنگاوری شهره عام و خاص بودندی جان بر کف نهادندی و جهت فتح قله جان ز تن گسلیدند. (شیر دلی کدومه بابا؟! خبر نداشتن... آخه طی افشای سخنان دو تن از بچه‌های سیرجانی که با همت آقای صالحی در وبلاگ منتشر شد، همه فکر کردن یه کم پیاده روی داره. فکر کنم آقای صالحی با بچه های امیر کبیر دست در یک کاسه نهادندی جهت گول زدن بچه ها یا در نظر این ورزشکاران غیور این مسافت طولانی و طاقت فرسا یه پیاده روی ساده بود.) این جوانان که تعدادشان از انگشتان دست و پا هم زیادت بود، در نقطه‌ای گرد آمدند جهت معارفه و تعیین هدهدی جگرآور و دلیر که راه را به آنها بنمایاند. پس جملگی در خود نظر کردند و نیافتند. پس عزم بر این نهادندی که همگی در جهت فتح قله همدیگر را راهنما باشند بدون هدهد.

قبل از حرکت شیر نوشیدندی که گویند مایعی بود حاوی فواید بسیار و چون کمیاب بودندی و خواهان بسیار داشتی در آن زمان سهمیه بندی شده بودی. پس با سختی بسیار تهیه کردندی و نوشیدندی. (از صورت های در هم کشیدتون معلوم بود چقدر از نوشیدن این مایه گرانبها خوشحال بودین!)

پس حرکت نمودندی. اما اندک زمانی بیش نگذشته بود که یکی یکی از پای درآمدندی و قوتشان رو به کاستی نهادند. پس در جهت تجدید قوا قوتی تهیه آورندی. (اشاره به پخش موز، اندکی پس از خوردن شیر که با استقبال بیشتری رو به رو شد.) پس از اندکی استراحت باز آهنگ حرکت نمودندی. بعد از گذشتن زمانی چند خستگی بر قالب تنشان غالب گشت و ابروان پرتاب. البته اینان چند گروه بودندی. گروهی چست و چالاک مثال خرگوش بادپای می جَستندی بر بالای کوه، گروهی اندک اندک و نفس نفس زنان به دنبال آنان و گروه سوم که روی سنگ پشت را هم کم نمودندی در پایان. (بیشتر این سنگ پشتان رو هم آقایان تشکیل می دادن!)

پس دوباره جهت تجدید قوا چای نوشیدندی. البته با خرما که در فواید بسیار روی شیر راهم کم کردندی و چون خیالشان از اتمام قوت آسوده گشت پس دگر بار به راه افتادند و در راه گروهی از آنان با فاضلی برخورد نمودندی که آنها را بسی پند بداد و بر حذر داشت از این سفر. (اشاره به برخورد با یکی از اساتید دانشگاه شریف، که این حرکت انسان دوستانه بچه های امیر کبیر رو زیر سوال بردند و اصلا هم دوست نداشتن اسمشون فاش بشه.) بالاخره با تحمل مشقت های بسیار به سر منزل مقصود رسیدندی. یکی پس از دیگری با چهرهای گشاده. البته گروهی دیدگان پر خون و گروهی دیده پرآب و گروهی هم توبه بر زبان. که البته فاتحان و اول کسانی که رسیدند همان سنگ پشتان بودند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اینکه این جماعت به مقصود خود رسیدند، در مکانی بار سفر بر زمین نهادندی و آنگاه دو گروه شدندی و هر گروه به سمتی، و نبردی در گرفت سنگین و طاقت فرسا و زمین دو قسمت بودی، در یکسو نبردی به نام «وسطیو» و در سوی دیگر «والیبال». نبرد ها ساعتی به طول انجامید. اما هیچ گروهی بر دیگری ظفر نیافتند. اما در این نبرد سنگین انجمنی شجاعت بسیار به خرج همی دادند و دلاوری‌ها نمودند و گروهی زمین همی خورند فقط! (متاسفانه نمیشه اسامی این دوستان رو فاش کرد چون ما دنبال دردسر نیستیم!)

بعد از اتمام نبردها جماعت دگربار گرسنه شدندی و تامل کردند در تهیه قوتی و آنگاه گروهی از آنها که بسیار دلسوز بودندی داوطلب شدندی در تهیه و تدارک آن و در آن زمان زمزمه‌ها پیچید به این شرح که این جماعت خیر در شستشوی دستانشان اهتمام نمودندی یا نه؟ چون بحث بالا همی گرفت پس طبیبان پا در میان همی نهادند و به بررسی مسئله همت گماشتند و در پایان به این نتیجه رسیدند که اگر از آن خورندی همی میرند و اگر نخورندی بر اثر ضعف. پس جمله به این نتیجه رسیدند که خوردن و مردن به ز نخوردن و مردن پس خوردند. (فکر کنم تلفات نداشتیم اگه کسی هم مشکلی پیدا کرد مربوط به غذا نبوده.)

بعد از غذا دوباره معارفه‌ای گذاشتند بهر آشنایی مجدد و گویند شیرگان خود از چند ناحیه تشکیل می یافت : زیدآباد، محمودآباد، سعادت‌آباد، چهار گنبد، پاریز و... و هر کدام از آن‌ها در یکی از این مکان‌ها ساکن همی بودند و این بار آشنایی از این باب بود. البته گروهی سیرجانی اصیل همی بودند و دیگر گروه طهرانی! (خوب وقتی تو هیچ گروهی نبودید لابد تهرانی هستید دیگه! )

بعد از معارفه نبردی سنگین‌تر در همی گرفت در کشیدن طناب. ( طناب که چه عرض کنم! لوله...!)  و باز جماعت دو گروه شدندی و در کشیدن آن سعی بسیار نمودی. صورت‌ها قرمز شدندی مثال لبو سرخ و کبود و این بار نیز کسی ظفر نیافت. (هیچ اعتراضی پذیرفته نیست! )

در پایان عکسی انداختند به شیوه قلم‌چی که گویند موسسه‌ای بود معروف. که  نفرات برتر کنکور را که نبردی بود ناجوانمردانه و سنگین مثال همان طناب کشی جمع کردندی و از آن ها عکس گرفتندی به شیوه‌ای خاص که دل ملت را آب کردندی.

 

 

پس از آن جملگی راه افتادند به سمت پایین کوه که این بار بسیار راحت تر بود تا زمان بالا رفتن.  پس اگر کمی از بالای کوه سرعت همی گرفتی در 30 دقیقه به پایین آن همی رسیدی.

بعد از پایین آمدن آبمیوه‌ای خوردند خنک تا جانشان حالی آمد و بعد به سمت مرکب‌ها شتافتند جهت حرکت سوی خانه.

بعد هم یکی یکی به خانه همی رسیدند بس شادمان در حالی که بر زبان بچه های امیر کبیر را دعا همی کردند. (این جماعت در برگزاری اردو بسیار زحمت کشیده بودند و جا داره به خاطر زحماتشون باز ازشون تشکر کنیم.)

این بود شرحی از اردو بر و بچه های شیرگان.

 

اما به دلیل استقبال جهانی از این وبلاگ ما سوالاتی طرح کردیم از همین متن. کسانی که علاقمند شرکت هستند پاسخ های خود را تا هر وقت که دوست داشتند به هر نشانی که دوست داشتند بفرستند و از همون جا هم جایزشون رو در یافت کنن!

 

1) تعداد دانشجویان چند نفر بود؟

 

1)10            2)x+20

3)15            4)5+5

 

 

 2) با توجه به شعر زیر کدام دسته از دانشجویان سنگ پشتان را تشکیل می دادند؟

(مهندس چرا بنزین تموم شد؟)

 

1) پزشکان              2) وکلا

3)روانشناسان         4)هیچ کدام

 

 

3) قسمت آخر پاراگراف سوم اشاره به کدام داستان تلوزیونی دارد؟

 

1)بینوایان               2)مسابقه خرگوش و لاک پشت

3)سفید برفی          4)کبوتر بی باک

 

 

4) اگر پایین آمدن از کوه 10 دقیقه طول می‌کشید سنگ پشتان و خرگوش ها در چه زمانی به پایین کوه رسیدند؟

 

1) ۶۰ دقیقه             3) 2 ساعت         

۳) ۲۴ ساعت            4) هنوز در راهند          

 

 

5) تهیه غذا یادآور کدام فیلم سینمایی مشهور است؟

 

1) دست های آلوده            

۲) عزیزم من کثیف نیستم

۳) من ۱۵ بار دست هامو شستم

۴) بی وفا تو که گفتی دستاتو شستی

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8:53  توسط سارا رحیمی فر  | 

 

نوشته های زیر، متن صحبت های محرمانه بین دو تا از دانشجویان سیرجانی در تهران هست که توسط دستگاه های فوق پیشرفته ضبط گردیده و به بدین وسیله افشا می گردد.

 

اولی: سِلام.

دومی: سِلام.

اولی: خوبی؟

دومی: چاکریم، تو چطوری؟ چه خبر؟

اولی: هِچی... آها... اردو... اردو میای؟

دومی: اردو چیه؟ من کیم؟ تو کی هستی؟ این جا کجاست؟

اولی: مگه خبر نداری؟ برو بچ گل پلی تکنیک (همون امیرکبیر خودمون) طی یک عملیات انتحاری قصد برگزاری یک فقره اردوی علمی، فرهنگی، هنری (یعنی همون تفریحی!) دارن. یه اردو برا دانشجوهای سیرجونی مقیم تهرون.

دومی: ایول...حالا چی شد به فکر اردو افتادن؟

اولی: مگه خودت نبودی که هی می گفتی اردو، اردو، اردو... ما اردو می خایم یالا؟ بیا اینم اردو.

دومی: خوب حالا کی هسته؟

اولی: پنج شنبه همین هفته.

دومی: کجا؟

اولی: چُم والله... ولی بین خودمون باشه. من با منابع اطلاعاتی و فوق محرمانه گروه در ارتباطم. شنیدم که احتمالاً جاش کلکچال هسته.

دومی: ای خدا خیرشون بده، الله اکبر تو جونشون، ابوالفضل نگه دارشون! حالا باید چکار بکنیم؟

اولی: یعنی می خوای کمک بدی؟

دومی:نه بابا، اینقدر از اینا هسته که سرشون درد می کنه برا این چیزا.

اولی: ای نه...! باید کمک بدیم. خدا وِکیلی نامردیه. می گن بروبچ حدود ۲ هفته هست که از صبح تا شب (حتی در بعضی مواقع دیده شده از شب تا صبح نیز) دارن جون می کنن.

دومی: حالا چکار می تونیم بکنیم؟

اولی: با نمایندت تماس بگیر هم اعلام آمادگی کن برا حضور تو اردو هم باهاش راجع به کمک دادن مشورت کن.

دومی: حالا باید کی کجا باشیم؟

اولی: همه چی تا صبح فردا معلوم میشه. با نمایندت در ارتباط باش.

دومی: اوکی!

اولی: ببین راستی فکر کنم اونجا هوا سرد باشه پس لباس گرمم بیار.

دومی: نه بابا سرد کجا بود؟

اولی: از ما گفتن بود. اونطرفا سرده. اصلاْ اومدیمو بارون اومد.

دومی: باشه.

اولی: کفش مناسبم بپوش. آخه فکر کنم اولش یه ذره پیاده روی باشه.

دومی: چی؟ پیاده روی؟ ببین درسته که من ورزشکارا رو دوست دارم اما باور کن به جدم ورزشکار نیستم ها!

اولی: نه بابا کوه نوردی که نمی خوایم بریم. یه پیاده روی ساده تا برسیم جاهای خوبش.

دومی: خَیلیم خوب.

اولی: می گن بچه ها کلی برنامه ی شاد و با حال پیشبینی کردن. گفتن که هر کیم که پیشنهادی داره بگه.

دومی: باشه. حالا چی باید بیاریم؟

اولی: خود گلتو!

دومی: ...

اولی: البته اگه لوازم ورزشی از قبیل توپ یا راکت بدمینتون و ... داری بیار.

دومی: ببین راستی... یکی هست که دوست پسر خاله ی قصاب سر کوچه ی عمم ایناست. تا حالا هم ندیدمش. سیرجونیم نیست.  میتونم بیارمش؟

اولی: بچه ها می گفتن همین خودمون خیلی هستیم. اگه ممکنه همراه نیارین. اگرم یکی هست که دیگه خیلی جونتون بهش وابسته هسته و بدون اون هرگز (!) حتماً قبلش خبر بدین.

دومی: چشم. من باید برم. تو اردو می بینمت. فعلن.

اولی: باشه. خدافظ.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:50  توسط سعید صالحی  | 

 

                                                      به نام خدا

 

با سلام خدمت همه دانشجويان سيرجاني. اميدوارم كه ضيافت افطاري به همه خوش گذشته باشه. هر مراسمي مي تونه مسائل جالب و حاشيه‌اي يا پشت صحنه داشته باشه؛ خب ما هم سعي كرديم يه شرحي بر اين مراسم و حواشی آن بنويسيم.

 

به دنبال تماس هاي هم ولایتی های عزیز با دانشجویان سیرجانی برای دعوتشون به ضيافت افطاری، هم ولايتي‌ها خرسند و مسرور از اين مراسم به راه افتادن به سمت هتل لاله. اما اين ضيافت خلاصه مي شه در چند پلان:

 

  • پلان اول : مشكلات راه

(اين پلان بر و بچ دانشگاه تهران رو شامل نمي شه كه خداييش راهشون خيلي نزديك بود.)

بچه ها به راه افتادن تا با اتوبوس برن به سمت هتل؛ اما نيامدن اتوبوس همانا و كلافه شدن بچه ها همانا. آخه اونا فكرشم نمي كردن، سابقه نداشته، اينقدر اين وسايل نقليه منظم كار مي كنن كه بچه‌ها همیشه ساعتشون رو  از روي حركت اينا تنظيم مي كردن. حالا شده بود ديگه، كاريش نمي‌شه كرد هميشگي كه نيست؟ به هر حال به هر سختي كه بود هتل لاله رو پيدا كردن و با ديدن هم ولايتي هاشون كه دم در هتل ايستاده بودن و خوش آمد مي گفتن اينقدر ذوق زده شدن كه خوب گوش ندادن ببينن هم ولايتي هاشون چي گفتن. پس همه يكي پس از ديگري با شنيدن عدد ۱۳ به سمت آسانسور حركت مي كردن غافل از اين كه هتلداري محترم براي از بين بردن نحسي يا هر علت ديگر به جاي عدد ۱۳ ازحرف R استفاده كردن!

 

  • پلان دوم : آسانسور

بعد از ورودبه آسانسور دانشجويان گرامي دكمه شماره ۱۳ رو پيدا نكردن. خب گروهي با خودشون گفتن لابد بچه ها حواسشون نبوده و به جاي عدد ۱۲ گفتن۱۳. (اي دل غافل!) گروهي هم فهميدن كه آدرسو كامل گوش ندادن ولي با خودشون فكر كردن اگه بخوان برگردن و دوباره بپرسن شخصيتشون له مي شه. پس گفتن تا طبقه ۱۲ ميريم، بقيشو هم پياده ميريم. ديگه بهتراز ضايع شدنه ! (رفتن همانا و درماندن همانا.) خب قبول كنيد تقصير خودتونه ديگه. البته  هم ولایتی ها به جای طبقه ۱۳ باید می‌گفتن رستوران که شما اشتباه نکنید. شايد هم هم ولايتي هاتون مي خواستن طي اين نقشه ميزان هوشتونو بسنجند. شما در كدام دسته قرار گرفتيد؟

 

۱.كساني كه از همان ابتدا از دكمه  Rاستفاده كردند

IQ بالا

۲.كسانيکه كه از فرمول ۱۲+R استفاده کردند

IQ متوسط

۳.کسانی که سر از زیر زمین در آوردند

IQ پايين

 

انشاءالله كه هيچ كدومتون جزء دسته سوم نباشيد. از طرز حركت آسانسور كه بگذريم اين اندازه اكتفا ميكنم كه بگم اگه ضيافت يك طبفه از طبقه ۱۲+R  بالا تر بود خيلي ها از همون اول بر مي گشتن.

 

  • پلان سوم : ضيافت

بعد از حل شدن مشکل آسانسور بچه ها بالاخره به طبقه ۱۳ یعنی ضيافت رسيدن. البته اين طبقه دو سالن روبروي هم داشت كه اين دفعه با ذكاوت هتلداري حل شده بود و روي  فلشي كه به سمت چپ اشاره داشت نوشته شده بود ضيافت بازيكنان پرسپو ليس پس بچه ها فهميدن كه بايد به سمت راست برن. (البته اگه كسي در تست هوش آسانسور در دسته سوم قرار گرفته بعيد نيست سر از ضيافت پرسپوليس در آورده باشه!). برگرديم به ضيافت پرسپوليسي‌ها. اين كه دقيقا چه ساعتي بود خدا عالمه. فقط شايد مثل هميشه براي مودت و آشتي بين بازيكنان محترم بود که یک شب قبل از بازی مهم با ذوب آهن دور هم جمع شدن تا برای زدن پوز ذوب آهن هم قسم بشن.

  • پلان چهارم: سخنرانی‌ها

 بعد از ورود به سالن نيش هاي تا بناگوش باز و صورت‌هاي گل انداخته‌ي بچه‌ها نشانه اين بود كه خوش گذشته. بعد از ديدار دوستانو صداي اذانو صرف افطار، سخنراني شروع شد و آقاي برقي با لهجه سيرجاني و به كار بردن كلمه (سيرجون) لطف كردن و جو گرمي به سالن دادن که باعث دلگرمي بچه‌ها شدن و همچنين خيلي‌ها كه يادشون رفته بود سيرجوني هستن يادشون اومد. (آخه خيلي ها گله كردن كه بعضي دوستاشون تحويلشون نگرفتن من فقط مي‌تونم بگم بچه ها با هم دوست باشيد. همين!) بعد هم نوبت به سخنرانی مدعوین ویژه رسید که در ابتدا آقای جهان‌گیری صحبت‌هایی ایراد فرمودند. بعد هم سخنراني دلنشين دكتر مكي ن‍‍ژاد و حرفهاي زيباي استاد صادقي رو داشتیم که از صحبت های این عزیزان بسیار بهره بردیم.

 

  • پلان پنجم: پایان مراسم و ترک سالن

بعد از سخنراني با بلند شدن ناگهاني همه پايان جلسه اعلام شد و به عبارت ديگر غوغايي به پا شد. اينقدر شلوغ شد كه آدم خودشم گم می کرد. بعد از خروج از رستوران با چند تن  از پرسپوليسي‌ها برخورد داشتيم كه انگار اصلا اين جمعيت رو نديدن. خب بايد بررسي بشه چرا:

 

۱. يا شما بد جور نگاه كرديد به عبارتي زل زديد و ايشان فكر كردن چه خبره؟

۲. اين عزيزان هم در گروه هوش متوسط قرار گرفتند و مجبور شدن از همون فرمول ۱۲+R استفاده كنن. به همين دليل عصباني بودن.

۳. البته ايشان در بدو ورود به طبقه ۱۳ يا به عبارتي R دچار مشكل ديگري شدند و اصلا به فلش نگاه نكردن و به جاي ورود به سالن پرسپوليسي‌ها وارد ضيافت دانشجويان سيرجاني شدن. (مهموني خودمون) و اين بسيار ناراحتشون كرد. پس با توجه به گفته هاي قبلی در نظر گرفتن اينكه ايشان سر از زيرزمين هم درآورده باشن زياد دور از ذهن نيست. شما چي فكر مي كنيد؟

 

بعد از این که بچه ها سالن رو ترک کردن همه با عجله به سمت آسانسور رفتن تا هر چه زودتر برگردن خوابگاهاشون. آخه بعضی از بچه ها و شاید اکثرشون در صورت دیر رسیدن بدجوری ضیافت ازپشت پاشون درمیومد. به همین خاطر همه به سمت آسانسور هجوم آوردن و آسانسور بیچاره مجبور شد در هر بالا و پایین شدن ۱۰ نفر آدمو بالا و پایین کنه. داخل آسانسوردر حالی که معلوم نبود کی به کیه صدای قهقه بچه ها موج می زد بعد از کمی تلوتلو خوردن آسانسور بالاخره به مقصد رسید.

 

  • پلان آخر: برگشت به خوابگاه

بچه ها به سمت آژانس هتل رفتن تا تاکسی بگیرن بعد از شنیدن رقم هایی که هتلداری محترم یکی پس از دیگری ردیف می کرد، قیافه‌ها بسیار دیدنی بود. ای کاش آقایان و خانم هایی که عکس می‌گرفتن به جای عکس گرفتن ازدر دیوار هتل و میز افطاری از این صحنه ها عکس گرفته بودن. (خیلی هنری می شد!) چشم‌های بیرون زده و دهانی باز که معده‌هایی که هنوز شروع به هضم افطاری نکرده بود کاملا معلوم بود (البته این قسمت هم شامل بچه های دانشگاه تهران نمی شه آخه یه قدم راه که تاکسی نمی خواست). خب بچه ها اشکال نداره ارزش دیدن دوستان و هم ولایتی ها رو داشت نه؟ بعدشم که بچه ها از تاکسی تلفنی هتل ناامید شدن همگی دم در هتل تجمع کردن تا فکری برا حل شدن این مشکل بکنن. تجمع و سر و صدای بچه ها باعث شد که یکی از نگهبانان محترم هتل برای متفرق کردن دوستان (که نکنه خدای نکرده از پرستیژ هتل کم بشه) آنچنان سوتی زد که که تا چند دقیقه تو گوش همه فقط صدای سوت بود. (غافل از اینکه سوت خودش نه تنها باعث حفظ پرستیژ و کلاس هتل نشد که فکر کنم باعث شد یکی دو ستاره از هتل کم بشه). بعدش هم که خود نگهبان به سوتی خودش پی برده بود به همراه همه بچه ها زد زیر خنده! 

 

این بود شرح ضیافت. در آخر از هم ولایتی‌هامون که برای برگزاری این نشست صمیمانه بسیار زحمت کشیدن و خون دلی خوردن تا ما دانشجویان سیرجانی برای ساعاتی در کنار هم باشیم و همچنین مدیریت هتل لاله و کسانی که در تهیه این ضیافت ما را همراهی کردن و کسانی که هیچ کمکی نکردن یا اونا که بدقولی کردن و در مراسم شرکت نکردن کمال تشکر را داریم.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:3  توسط سارا رحیمی فر  | 

 

مراسم ضیافت افطاری ویژه دانشجویان سیرجانی دانشگاه های تهران

 

  • زمان: روز پنج شنبه مورخ ۱۲/۰۷/۸۵ (۲۲ رمضان)
  •  مکان: هتل لاله (واقع در خیابان فاطمی، تقاطع حجاب)  

                                     (آدرس هتل لاله)

 

 از کلیه دانشجویان سیرجانی محصل در دانشگاه های تهران، جهت شرکت در این مراسم دعوت به عمل می آوریم.

(لطفاً جهت اعلام آمادگی برای شرکت در این مراسم حداکثر تا جهار شنبه شب با نماینده دانشگاه خود تماس بگیرید.)

 


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:20  توسط سعید صالحی  | 
  

یادواره شهدای دانشجوی سیرجانی

بسم رب شُهداءِ والصدیقین

 

*به نام خداوند آفریننده صفحه خاک که صولت هزاران سلحشور پیشاهنگ ایثار را در بر گرفته*

  

   

﴿ وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

 

هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند. (سوره آل عمران/ آیه ۱۶۹)

 

 

 

بارقه ای که از گوشه ی آسمان حرکت کرد و هچون ستاره ی دنباله دار دو طرف آسمان را به هم پیوند زد. چهره آشفته اش را که در گوشه سنگر خمیده بود، نمایان کرد. مردمک بی حرکت چشمان و لبان لرزانش حاکی از غلیان درونی اش بود. غم در قلبش بیتوته کرده بود. غبارهای حاصل از شلیک گلوله هاله ای سفیدرنگ که همچون تارهای عنکبوت بر ظلمت سیاه شب تنیده باشد را ایجاد می کرد. به آرزوی پیر مرد پیله ور زحمت کشی می اندیشید که تنها دلگرمی روز های خسته و ملال آورش به بار نشستن نهال کوچکش بود که اکنون درختی تنومند شده بود. به دستان پینه بسته مادری می اندیشید که تمام ظلماتی را که بر شیشه زندگی شان همچون دوده سیاهی بسته بود و ترنم هیچ بارانی آن را نمی شست در میان تارهای قالی نقش می زد تا تنها دلخوشی زندگی اش روزی میان دار لشکر پیروزی و سعادتشان باشد اما هجوم لشکر سیاهی بر خاکشان این فرصت را از آن ها ربود.

منوری سرتا سر آسمان را گرفت  صدای پدر مهربانش در گوشش پیچید (انگاه که تو فارغ التحصیل شوی خستگی از تنم به در خواهد شد) غم بار دیگر بر دهلیز قلبش نشست.

روزگاری برنیمکت دانشگاه می نشست اما اکنون نیمکتش سنگر جنگ و قلمش اسلحه و باروت بود روزگاری در کنار دوستانش می نشست اما اکنون جلیس هزاران پیکر بی جانی بود که در واقع رویاهای پرپر شده صدها و هزاران پدر ومادر چشم انتظار بود. جدال بین عقل و دل. چیزی تا صبح نمانده بود موسم تصمیم فرا رسیده...

بارقه ای دیگر آسمان را روشن کرد؛ گوشه سنگر خالی بود.

خنکای صبح گونه های ملتهبش را نوازش داد. پیکر تنومندش در خون غلتید و جِنان بی جانش همچون اسبی تندرو به سوی جَنان می شتافت. تصویر مادرش که با چشمانی منتظر بر جلو خانِ خانه نشسته بود بر بوم چشمان بی رمقش نقش بست. حَنینی از اعماق درونش برخاست که پدر و مادر عزیزم نگران نباشید. دست مایه روزگاران سخت شما حال فارغ التحصیل رشته پاکبازی از بهترین و مقدس ترین دانشگاه دنیا (خداشناسی) است.

 

بر زمین چسبندگان را شهپر معراج نیست                     در نیابد هر گران جانی مکان عشق را

 

خاک پر افتخار سیرجان در بر گرفته پیکر پاک جوانان دانشجویی  است که حُله مستطاب شهادت به تن کردند و با فسحت تمام به سوی بهترین مامن نُساک شتافتند. کسانی که ما ترک عشق به وطن را برای جوانان به یادگار گذاشتند. کسانی که چراغ های خانه هامان به یمن ایثارشان روشن است و پر فروغ.

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:12  توسط سعید صالحی  | 

 

 به نام خدا  

    

 تازه زمانی متوجه حضورش شدم که از تبش نفسش از دنیای افکار خامل بیرون پریدم. دست کوچکش را  چون شاخه درختی خشک و بی روح به طرف من دراز کرده بود. کودکی نحیف با صورتی استخوانی و چشمانی نافذ در حالی که جامه ای خلق گونه به تن داشت به من نگریسته بود. تازه فهمیدم بچه فال فروشی است که از من تمنای خرید یک فال دارد. نگاه نافذش برایم آشنا بود. یادم آمد زمستان پیش او را با عذاری که از سرما به سرخی گراییده بود. در حالی که فال به دست در گوشه خیابان خشکش زده بود دیده بودم.

خواستم با او  حرفی بزنم که بدانم زنده است انگار سرما تمام وجودش را خشکانده بود اما نگاهش سنگین بود همچون کوپالی که هر لحظه بر سرم فرود می آمد.

چرا لابه نمی کرد؟ شاید سرما آنچنان بر وجودش تنیده بود که اجازه لابه را به لبان بی روحش نمی‌داد. انگار که تصویری مرتسم بیش نبود که نقاشی زبردست بر کنار دیوار کشیده باشد. با مکیدتی خواستم او را به حرف بیاورم اما چیزی نگفت. کوچک بود اما نگاهش مِهین اه از من مَهین که از بخشیدن چیزی به او که تصور می کردم مبرت است شاد بودم.

نیمه تبسم نشسته بر نشیمنگاه صورت گلگونش حاکی از هزاران نکته بود که شاید بزرگترین اموزگاران دنیا نیاموخته باشند آنچه که در جواب پول ناچیزم به من بخشید تنها فال حافظ نبود آنچنان ارزشی داشت که با تمام واحد های پولی بی ارزش این دنیا قابل سنجیدن نبود.

 

                  بباختم دل دیوانه و ندانستم           که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند                 

                                                                                                                                                                                   با التماس دیگری از آن بچه به خود آمدم  ولی این بچه آنی نبود که من دیده بودم دوباره یادم آمد ...

هرم تابستان پیش که همچون سنگ داغی که هر دقیقه بر وجود آدم می زنند همه را به تنگ آورده بود زمانی که هزاران اتومبیل پشت چراغ قرمز به انتظار رنگ سبز چشمانشان در پی حرکت شماره‌های چراغ راهنما می دوید دودی همه جا را فرا گرفت. بعد از این که این دود سفید کمی رقیق تر شد پسرکی جلو آمد و باز با نفسش که از گرمای آن روز هم گرمتر بود، دوباره دودی به پا کرد. راننده که از گرما همچون ذغالی که بر آتش گداخته باشند قرمز شده بود دستش را از اتومبیل به بیرون زد و هر کینه‌ای که از زندگی وگرما در دل داشت با کلمات نامحمود نثارش کرد. اما چرا چیزی نگفت؟ گرما و زندگی همانقدر که به آن مرد فشار می آورد به پسرک هم که گرمای ذغال‌های اسفند دود کن آن را دو چندان می کرد فشار می‌آورد.

نه این بچه آن پسرک نبود شاید همان بچه ای بود که چند روز پیش سر چهار راه شیشه های اتومبیل ها را با حرکت تند دستان کوچکش پاک می کرد تا در میان آن همه رقیب هم سن و سالش پولی به چنگ آورد. یا شاید همان دخترک گل فروش داخل مترو و یا نه آن پسرک دم همان مترو که به دنبال جمعیت می‌دوید و تضرع پی در پیش با زعارت آن ها کنار زده می شد و یا آن...

نه این هیچ کدام از آن ها نبود اصلا من به دنبال چه بودم؟ مگر می شود آن ها را شمارد؟ مگر امثال این ها کم است؟

با صفیر صدایش به خودم آمدم انگار قصد منصرف شدن نداشت دلم بد جوری از این دنیای غدار به درد آمده بود. پس برای تسکین درد خودم فالی از او خریدم بدون هیچ حرفی دیگر به سرعت از جلوی چشمانم محو شد ولی درد من تسکین نیافت نجوایی می گفت شاد مباش از این که لبخند کوچکی به او بخشیدی اما آیا فردا نیز کسی هست که لبخندی دیگر به او هدیه کند؟

از ترقیم آنچه خواندید هدفی جز صحبتی دوستانه با شما که سازندگان آینده این آب و خاک هستید ندارم. شاید بنده حقیر کاری جز کنار هم چیدن کلمات و ساختن جملات بلد نباشم شاید من یا هر کدام از ما تنها بتوانیم لبخند گذرا را به این کودکان هدیه کنیم اما اگر من و تو ما شویم می توانیم حالا که جوانان این مملکت هستیم با همکاری به جای لبخند های گذرا دنیایی از لبخند های جاودان را به آنها هدیه کنیم و بدانیم که:

          

 بقد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد               جهان بگیرد اگر دادگستری داند

 

در آخر دعا کنیم که خدایا در این راه جان ما را در آب عشقت چنان رویین تن کن که تیغ های هوس ابلیس نتواند آن را از پای درآورد.

 

آمین یا رب العالمین

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:4  توسط سارا رحیمی فر  | 
 

روزهای اولیه‌ی دانشگاه همواره برای دانشجویان جدیدالورود، روزهایی نسبتاً سخت و ملال آور است. روزهایی که توأم با اضطراب، پریشانی و نوعی سر درگمی می‌باشد. در این برهه زمانی، دانشجویان با ورود به دانشگاه وارد مرحله جدیدی از زندگی خود می‌شوند. دانشجویانی که تا چندی قبل به عنوان دانش‌آموز در محیطی به نام مدرسه در حال تحصیل بودند، حال به یکباره وارد محیطی بسیار بازتر و با ویژگی‌هایی کاملاً متفاوت به نام دانشگاه می‌شوند. می‌توان گذار از مدرسه به دانشگاه را به گذار از طفولیت به بلوغ تشبیه کرد. اما با این تفاوت که این گذر از مدرسه به دانشگاه به یکباره به وقوع می‌پیوندد، و همین مسئله باعث ایجاد نوعی سردرگمی و ابهام می‌شود. دانشجویانی که در دانشگاهی غیر واقع در شهر خود قبول می‌شوند، معمولاً در ابتدا دچار وضعیت حادتری می‌شوند. چرا که آنها با ورود به محیطی به نام خوابگاه معمولاً در آغاز در تعامل با هم خوابگاهی‌هایی که هر یک دارای فرهنگ، آداب رسوم و عقایدی کاملاً متفاوت نسبت به دیگران هستند، دچار چالش می‌شوند. همچنین آنها با دوری از خانه، درگیر نوعی احساس غربت و دوری از وطن می‌شوند. واضح است که این احساس غربت در دانشگاه می‌تواند در تعامل با دانشجویان همشهری تسکین یابد. دانشجویان همشهری سال‌های بالاتر در آغاز می‌توانند برای جدیدالورودها بسیار مفید واقع شوند.  آنها می‌توانند با در اختیار قرار دادن تجربه‌ها و دانسته‌های خود هم مشکلات ناشی از سردرگمی و ابهام‌های آنها را مرتفع سازند، هم با برقراری ارتباط با آنها از احساس غربت و دوری از وطن ایشان بکاهند.

گروه متشکل از دانشجویان سیرجانی دانشگاه‌های تهران به دلایل فوق‌الذکر بحث حمایت و پشتیبانی از دانشجویان جدیدالورود را همواره به عنوان یکی از اهداف و برنامه‌های اصلی خود قرار داده است. لذا در راستای تحقق بخشیدت به این هدف، شورای مرکزی در ابتدا تصمیم به برگزاری جلسه‌ای در سیرجان جهت آشنایی با دانشجوبان جدیدالورود را گرفت. بنابراین جلسه‌ی آشنایی ویژه دانشجویان جدیدالورود در تاریخ ۱۲/۰۶/۸۶،در سالن اجتماعات مدرسه راهنمایی دانش برگزار گردید. بدلیل ماهیت جلسه و نیز با نظر به اینکه بسیاری از حضار کسانی بودند که برای اولین بار حضور در این گروه را تجربه می‌کردند، تصمیم بر این شد که جلسه کاملاً به شکل دوستانه و خودمانی برگزار شود. خوشبختانه این جلسه همان طور که انتظار آن را داشتیم بسیار ساده، دوستانه و عاری از هرگونه ظواهر برگزار شد. در این جلسه که با حضور جمعی از دانشجویان ورودی جدید و نیز سال‌های گذشته برگزار گردید، دانشجویان قدیمی بیشتر در رابطه با گروه، چگونگی تشکیل آن، اهداف و برنامه‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پیش‌رو و نیز برنامه‌های صورت گرفته، همچنین در مورد دانشگاه و زندگی خوابگاهی صحبت کردند و به ذکر خاطرات خود پرداختند. در پایان نیز دانشجویان جدیدالورود با نماینده‌های دانشگاه‌ها آشنا شدند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:34  توسط سعید صالحی  |